کوچه باغ زندگی
من که عمریه شنیدم تو غریب القربایی اما میدونم به رازم بهتر از من آشنایی اینجا شوق پر کشیدن تو دلا میزنه پرپر آسمونی از فرشتس آسمونی از کبوتر تو همیشه با ارزش هستی ! یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آوردو پرسید :چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟دست همه حاضرین بالا رفت . سخنران گفت: بسیار خوب ، من این اسکناس را به یکی از شماها میدهم ولی قبل از اون میخوام کاری بکنم ! سپس در برابر نگاههای متعجب حاضرین اسکناس را مچاله کرد وباز پرسید: چه کسی هنوز مایله این اسکناسو داشته باشه؟ وباز دستها بالا رفت . این بار مرد، اسکناس مچاله شده را روی زمین انداخت وچند بار ان را لگد کردوبا کفش خود آنرا روی زمین کشید ! بعد اسکناس رو برداشت وپرسید : خوب ، حالا چه کسی حاضره صاحب این اسکناس بشه ؟ باز همه دستها بالا رفت. سخنران گفت : دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد وهمه شما خواهان آن هستید . وادامه داد : زندگی واقعی هم همینطوره ، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشیم ، خم میشیم ،مچاله میشیم ،خاک آلود میشیم واحساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم ، ولی اینگونه نیست وصرف نظر از اینکه چه بلایی به سرمون اومده هرگز ارزش خودمونو از دست نمیدیم وهنوز هم برای افرادی که دوستمون دارند آدم با ارزشی هستیم . دنگ دنگ ، ساعت گیج زمان در شب عمر نقش انگشتانم






میزند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
میشود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلودست
لیک چون باید از این دم گذرد ،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
واگر میخندم
خنده ام بیهودست
لحظه ها میگذرد
آنچه بگذشت ،نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل اینست که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده
تند بر میخیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد،آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
وآنچه بر پیکر او می ماند :
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال
وز رهی دور ودراز
داده پیوندم با فکر زوال
| Design By : Night Skin |


